خرید بک لینک
زندگی قفل شده قسمت سختش.

برچسب: نویسنده: غزل میرزایی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:18

تمام طول روز را مثل یک گربه خزیدم روی تخت. با پاهایم پتو را دو سه دور چرخواندم دور پاهایم طوری که سر و ته اش معلوم نیست. و از تلگرام به بلاگفا، از بلاگفا به اینستا، از ایستا به گالری و از گالری به تمامی گوشه کنار های موبایلم رفتم و یک چیز لعنتی بزررررگ در انتهای گلو داشت خفه ام می کرد.. و هم چنان دارد خفه ام می کند .

+ شد آنچه شد.

برچسب: نویسنده: غزل میرزایی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:18

شنبه را قول داده ام یک جای خوب بروم. یک جایی که در برگشتش شاید حالم بد باشد.. ولی افتضاح نه . نخواهد بود .

برچسب: نویسنده: غزل میرزایی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:18

مُرد..

از بس که جآن ندارد .

+ 1395 دوست نداشتنی :(

برچسب: نویسنده: غزل میرزایی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:18

من دقیقا همون آدمی ام که تو زندگیش هِی نمیشه..

برچسب: نویسنده: غزل میرزایی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:18

تصور اینکه دیگه دست چروک و نرمشو نمیشه لمس کرد

چشمای آبیشو نمیشه دید

قرصاشو نمیشه با صدای بلند بهش یادآوری کرد

برام سخته..

اینکه دیگه عصاش خاک میخوره

بلوزهای گل گلیش از روی بند جمع میشه

کیف سبزش کنار گذاشته میشه

برام سخته..

اینکه دیگه برای کی چایی کم رنگ، لب پُر، تو استکان کوچیک جا کنم ؟

+ 1395 دوست نداشتنی. :(

برچسب: نویسنده: غزل میرزایی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:18

ایکاش میشد همه مشکلات رو با کشیدن پتو روی سر و قایم شدن زیرش حل کرد, بری زیر پتو و پاهاتو جمع کنی تو خودت و مچاله بشی!

#ای_لیا

برچسب: نویسنده: غزل میرزایی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:18

حالم به معنای واقعی بد است . بد ..

برچسب: نویسنده: غزل میرزایی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:18

يکی میخواد نیگات کنه. نه، میخواد بشنُفٓتت. میخواد بپره تو صدات. یکی میخواد ورِت داره ببردِت اون بالا و بذارتِت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اونجا نیگات کنه. یکی میترسه از نزدیک تماشات کنه. یکی میخواد تو چشات شنا کنه. یکی اینجا سردشه یکی همه ش شده زمستون. یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه میشه. وقتی حرف میزدی، یکی نه به چیزایی که میگفتی که به صدات، به محض صدات گوش میداد. یکی محو شده بود تو صدات. یکی دل تنگه. توی یکی از همین خونهها، همین نزدیکیها، دل یکی آتیش گرفته. کسی یک چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه. #مصطفى_مستور

برچسب: نویسنده: غزل میرزایی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:18

از یه جایی به بعد دنیا عوض شد.. رنگ و بوش مثل قدیم نبود .مثل اون موقع ها که با روپوش سورمه ایی و مقنعه های افتاده رو شونه. زانوهامونو قفل میکردیم به نیمکت های آبی و به اندازه تموم دنیا میخندیدیم.. همونجا که رو نیمکت و دیواراش پر از خاطرات خاک خورده با تاریخ و ساعتش بود.. دیگه نشد که بشکن بزنیم و با اوج آهنگ چشامونو ببندیم و لبخند به لب بخونیم :

" با صدا میام همه جا تو رو می نویسم؛

روی آیینه، گریه هام؛ گونه های خیسم

ای که معنی اسم تو آسمون پاکه

ریشه صدای نبض عشق زیر پوست خاکه.. "

برچسب: نویسنده: غزل میرزایی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:18

صفحه بندی